رابطه معلم و شاگرد خیلی پیچیده است. مختص زمان ما هم نیست. از یونان باستان بوده تا همین روزها. کاری به گذشته و تاریخش هم نداشته باشیم، این رابطه این روزها ذهن من را خیلی به خودش مشغول کرده است. یعنی یک معلم و دانشآموز چه رابطهای باهم دارند؟ یک معلم (مثلا) فیزیک حق دارد به بچه بهتر زندگی کردن را آموزش بدهد؟ یک معلم، یا مشاور میتواند تصمیم بگیرد که دانشآموزان چگونه بار بیایند و چه چیزهایی یاد بگیرند و چه اخلاقی داشته باشند؟ معلم میتواند از تاثیر عاطفی خود روی دانشآموز استفاده کند و او را به شکلی دربیاورد که خودش میخواهد؟
این سوالها برای من – که سابقه معلمی و دانشآموزی داشتهام! – پیش میآید که چرا این رابطه برای معلم و دانشآموز جذاب است؟ آیا معلم از اینکه یک موجودی مقابلش قرار گرفته که میتواند هر طوری که میخواهد ذهن او را تحت تاثیر قرار دهد لذت میبرد؟ چرا یکی از گفتمانهای رایج معلمها صحبت کردن از واکنشهای عجیب یا جالب بچهها در کلاس درس یا محیطهای دیگر آموزشی است؟ بچه به یک اسباب بازی جذاب برای معلم تبدیل میشود؟ یا معلم حس میکند که وظیفه انسانی یا دینی یا غیره دارد که آدمهای خوب و به دردبخوری را تربیت کند؟ و معیار این خوب و بد و مرز این تربیت را معلم تعیین میکند؟ آیا معلم از بازتولید خودش در ابعاد مختلف لذت میبرد؟ از اینکه بعد از چند سال چند شاگرد همفکر خودش داشته باشد؟ آن وقت دانشآموز حق ندارد وقتی که بزرگ شد از معلم شکایت کند که چرا او را با این طرز فکر بار آورده است؟
من این موضوع را به اقتراح میگذارم و از همه دوستان میخواهم که دربارهاش بنویسند.
پینوشت: برای هرکدام از دوستان محترم که آدرس ایمیلشان در دسترس بود، برای عضویت در این وبلاگ دعوتنامه فرستادهام. کسی که اسمش از قلم افتاده است، اگر لطف کند به من ایمیل بزند یا جور دیگری خبرم کند، خیلی متشکر میشوم.
